نگاهی به رمانِ «کاکه ششپر و دختر شاهپریان»
به نظر باختین، رمان ازاینرو موردتوجه منتقدان قرار گرفت که برخلاف شعر، نمیتوان آن را به گونه قطعی تعریف کرد.
گفتههای باختین هرچند درباره شعر هم به گونه کامل صدق نمیکند، اما مشخص است که امروزه رمان در جهان جایگاه دگری دارد. پرداختن به رمان و رماننویسی خود گواه این است که آفرینش گر و مخاطب هردو امروزه بارمان برخورد جدیتری دارند. رمان در طول سالها نظریههای متفاوتی را در قبال ساختار و روایت به همراه داشته است. آنچه در یک رمان موردبررسی قرار میگیرد، گذشته از موضوع ساختار که مخاطب امروزه بیشتر روی آن تأکید دارد و میخواهد آن را دگرگون ببیند، درونمایه و محتوا و چگونگی پردازش به آن نیز است. ما رمان را میخوانیم تا در کنار چگونگی استفاده از ساختار و سبک خاص، دنبال فهم محتوا و موضوع آن نیز باشیم. بهگونهای که اگر با سبک نتوانیم ارضا شویم، درونمایههای رمان بهگونهای باشند که بتوانند با مخاطب رابطه برقرار کنند. حالا اینکه نمیتوان آن را بهطور قطعی تعریف کرد، برمیگردد به اینکه دیدگاه خود ما در قبال یک اثر چه است و درواقع در یک رمان در پی چه میگردیم.
از سوی دیگر، در این سالها، ما نتوانستهایم در این عرصه کارهای زیادی داشته باشیم؛ بیشتر توجه قلمبهدستان در افغانستان به سمت شعر است و از سوی دیگر، همین کمکاری در عرصه رمان به نحوی این قالب را به حاشیه رانده حالا چه برسد به اینکه ما با یک رمان جهان پذیر و برابر با معیارهایی که از ادبیات غرب سنجیده شده و به نحوی ما را ارضا ساخته روبهرو شویم.
این تعریف باختین ـ که بهطور قطعی نمیتوان رمان را تعریف کرد ـ بهگونهای میتواند دریچهای را بهسوی نقد یک رمان باز کند، تا آنگونه که میخواهیم به آن بپردازیم. دیدگاه من درباره رمان «کاکه ششپر و دختر شاهپریان» هم برخاسته از نوعیت همین تعریف است.
رمان «کاکه ششپر و دختر شاهپریان»، چهارمین رمان رهنورد زریاب است، رمانی که پس از «گلنار و آیینه» و «چارگرد قلا گشتم» تلاش دیگری برای استفاده از رئالیسم جادویی است. هرچند خیلیها این را نمیپذیرند که کارهای رهنورد زریاب را میتوان با این نام، همسو دانست؛ اما چنین هم نیست که این رمانها خالی از عناصر لازمه این سبک باشند. تلفیقی بومیگرایی و مدرنیته و درهمآمیزی فلسفه و اسطوره و تاریخ رنگ و بوی این سبک را در رمانها بهاندازهای چشمگیر ساخته. این کار در دو رمان پیشتر رهنورد زریاب هم صورت گرفته بهخصوص در رمان «چارگرد قلا گشتم» باقدرت بیشتر و در رمان «شورشی که آدمیزادهگکان و جانورکان برپا کردند» به نوع دیگری. این نوع استفاده و تلفیق فلسفه، تاریخ، اسطوره و بومیگرایی با ادبیات در رمان بهخصوص در حوزه زبان فارسی افغانستان خودش ستودنی است و ما را با نویسندهای روبهرو میسازد که آگاهی کامل از موضوع دارد و میتواند بهخوبی از عهده آن بیرون شود. از سوی دیگر، قدرت زبان و روان بودن نثر هم توانسته در ارتباط برقرار کردن با مخاطب نقش خوبی داشته باشد. بهگونهای نمونه زمانی که ما را با خود با کوچههای کهنه کابل میبرد و با استاد قاسم و ستار جو و جادههای کهنه، خاکی و خانههای کاهگلی روبهرو میسازد درواقع ما را با یک تصویر شفاف آن زمان همراه میسازد.
اما آنگونه که گفتم، سنجش و برداشت ما از این سبک همیشه همراه بوده با معیارهایی که ما از ادبیات جهانشمول یا امریکای لاتین یا غرب در نظر داریم. این موضوع باعث میشود تا در حق یک رمان خوب که در این محدوده جغرافیایی نگاشته میشود، دید نسبتاً غیرمنصفانهای داشته باشیم.
توقع دیگری که مخاطب امروز آشنا با ادبیات جهان دارد، همان ساختارشکنیها و یا ارائه با یک سبک خاص است. اما گاهی فراموش میکنیم که ما در کجای ادبیات جهان قرار داریم و گذشته از این، کارکردهای خاصی هم اگر در حوزه داستاننویسی زبان فارسی صورت گرفته، هیچگاه بهاندازهای که ما ادبیات جهان را پذیرفتهایم، پذیرفتهنشده است. نمونه بارز آن کارهای محمود دولتآبادی، صادق هدایت و… هست. این برخورد دوگانه در قبال ادبیات با نگارش نویسندههای افغانستان به زبان انگلیسی این نکته را روشنتر ساخته است.
رمان با درونمایههای فلسفی و اسطورهای و شیوایی زبان خود بهراحتی میتواند مخاطب را وادار بسازد تا از پی گفتههای آمیخته باخرد دختر شاهپریان روان شود، و سیر چگونگی انتقال این نوع گفتار از دختر شاهپریان به کاکه ششپر هم به نحوی مخاطب را مخاطب قرار میدهد: «یکعمر به چی دلخوش کرده بودیم… به دروغها… به دروغهای بزرگ، دلبسته بودیم!» این جمله از آخرین برگهای کتاب «کاکه ششپر و دختر شاهپریان» است. جملاتی ازایندست در رمان درونمایه این اثر را جذابتر ساخته است. شاید رمان با اندرزهایی همراه باشد، اما این اندرزها زمانی که باخرد یکجا میشود، درونمایه کتاب را با شیوهای که نویسنده همراه ساخته محکمتر میسازد. مشخص است که رهنورد زریاب با این کتاب دوباره همان تاریخ، اسطوره و فلسفه را همراه میسازد؛ کاری که پیشازاین در کتاب «چارگرد قلا گشتم» انجام داده بود؛ کاری که درونمایه رمان و قصه را فراتر از یک روایت ساده میسازد. اما بازهم اینجا سخن بهگونهای دیگر است، همانگونه که اسطورهها را یکجا میسازد، خرافات را بیرون میریزد، به شاهِ نقشبند میخندد، به امیر حمزه صاحب قرآن و آن لندهور میخندد، به تاریخ میخندد و به سیاستهای عبدالرحمان خان و حبیبالله خانخرده میگیرد، باخرد تاریخ را روبهرو میسازد، باخرد خرافات را روبهرو میسازد، اسطورهها را بارنگهای پرِ دختر شاهپریان یکجا میسازد. رنگهایی که به گونه زنده چهار طرف مخاطب پراکنده میشود و او را احاطه میکند. قدرت تصویرسازی و روان بودن زبان، مخاطب را در لابهلای این رنگها گم میکند؛ درواقع مخاطب روبهرو میشود با همان چیزی که جادو گونه واقعیتی را تعریف میکند که رئالیسم جادویی مینامیم. و وقتی از این رنگها بیرون میشویم، چقدر خوب با گفتههای هراکلیتوس و سقراط حکیم روبهرو میشویم. سخنی که گاهی خود نویسنده را همانگونه پیش چشم ما مجسم میسازد، هراکلیتوس میگوید: «ما نمیتوانیم دوبار پا در آب رودخانهای گذاریم…» همینگونه که زندگی شبیه رودی ما را با خود میبرد، دوباره نمیتوانیم در این رودخانه پا بگذاریم، وقتی در این جریان زندگی میافتیم همانند غریقی شناکنان پیش پا میرویم. تاویل از متنی که بار دیگر حکیمانه از زبان هراکلیتوس جاری میشود ما را از نکته دیگری بازندگی پیوند میزند: « … برای اینکه وقتی، بار دوم، پا در آب رودخانه میگذاریم، آب رودخانه، آن آبگذشته نیست و ما هم آنکسی نیستیم که بار اول پا در رودخانه گذاشت. هم رودخانه تغییر کرده است و هم ما دگرگونشدهایم.» از نکتهای که بودا با کارما و نیچه با بازگشت ابدی پیوند میزند. اینگونه روایت از هستی وزندگی و انسان در آغاز کتاب هم به چشم میخورد وقتی دختر شاهپریان طلسم سلیمان را با خرافات نسبت داده حکیمانه میگوید: «طلسم هستی، یعنی آن چیزی که هستی… یا آن چیزی که تصور میکنی هستی!» معمای هستی و بازگشت، موضوع بودن و نبودن همانگونه که از شش سوار سرنوشت از کگارد تا به سارتر میراث میرسد. موجودیت فلسفه بهخصوص هستیگرایی در هر رمان رهنورد زریاب تلفیق میشود با هستی که ما امروزه آن را تجربه میکنیم. نمونه بیشتر این مثال رمان «شورشی که آدمیزادهگکان و جانورکان برپا کردند» هست؛ رمانی که شخصیتهای آن بحث هستی و قرائت امروزی آن را جدا از برداشتهای خرافی و مذهبی میسازد. بحث هستیگرایی یا هستی وجودی نوع سارتر «اگزیستنسیال» از آن موارد بحثهایی است که تأثیر خود را از فیلسوفان این فلسفه گرفته تا همه مواردی که حکیمان زیادی را شبیه همینها درگیر و دار هستی به گوشهای از جهان کشانده، از تاریکی به روشنایی فکر بیرون انداخته است. همان چیزی که دختر شاهپریان هم وقتی از تاریکی و روشنایی میگوید، اندیشه و هستی را مثال میزند. همان اندیشهای که کاکه ششپر را هم بیدار میکند و وادار به اندیشیدن میسازد. کاکه ششپری که با آغاز اندیشه مرگ خرافات را رقم میزند و گلهآمیز از شاه نقشبندی که دنیای دیگری برایش دارد و مفهوم دیگری برایش دارد هیچ میشود: «آن حضرت شاه نقشبند هم، کاری نمیتواند کرد… هیچ کاری نمیتواند کرد! اگر کاری میتوانست کرد… مردمان بخارا، همه، توانگر و تندرست میبودند… ولی ما دیدیم… دیدیم که شهر بخارا پُر از مردمان ژندهپوش و بیمار بود… پُر از ژندهپوش و بیمار. ما را ببین که هی میگفتیم: یا شاه نقشبند!»
نویسنده بازهم میخواهد با تلفیق عناصر غیرارادی به نحو بومی آن و با استفاده از نوع اسطوره و افسانه به داستان جنبه محکمتری از رئالیسم جادویی بدهد. تبدیلشدن کاکه ششپر به دختر شاهپریان در یک فضای غیرمعمول و پذیرفته شدن آن توسط مادرش توانسته کمک خوبی بکند تا پایان رمان آنگونه که ترسیمشده ملموستر به نظر برسد؛ آنگونه که وقتی آن را به پایان میرسانیم، ما را با این گفته ناباکوف همراه میسازد: هر نویسنده بزرگی یک فریبدهنده بزرگ است.