«لوسی» آخرین ساختۀ کارگردان نامآشنای سینمای فرانسه
«لوسی» آخرین ساختۀ کارگردان نامآشنای سینمای فرانسه، لوک بسون میباشد. بسون فیلمسازی است که به نوعی خاص از سینمای اکشن علاقهمند است. سینمایی که علاوه بر خاصیت سرگرمکنندهاش، حرفی هم برای گفتن داشته باشد. اما لوسی فیلمی نیست که انتظار ما را از سینمای لوک بسون برآورده بسازد.
فیلم با یک پرسش کلیدی شروع میشود؛ پرسشی که اگر به آن دقت نکنیم، هیچگاه به مفهموم جوابی که پروفیسور نورمن در اخیر فیلم میدهد، نخواهیم رسید. پرسش آغازین فیلم این است: حیات، یک میلیارد سال پیش به ما داده شد، ما با آن چه کار کردیم؟
در این جای شکی نیست که ایدۀ فیلم فوقالعاده ناب و جذاب است؛ اما داستان به خوبی پرورش نیافته یا حداقل توقع بینندۀ جدی سینما این است که این ایدۀ ناب میتوانست تبدیل به فیلم خیلی خوبی شود. با آنکه فیلم آغاز خوب و جذابی دارد، ولی از نیمههای آن، داستان در مسیری میافتد که در مرز بین سینمای اکشن، علمی/تخیلی یا حتا سینمای فلسفی دستوپا میزند. شاید همین نوسانات اند که ذهن مخاطب را از تمرکز بر روی حرف اصلی قصه دور میسازند. به باور من، تماشای این فیلم بدون توجه به چند نکتهیی که در زیر اشاره میشود، ذهن مخاطب را دچار سردرگمی خواهد کرد. داستان فیلم هر چند ساده و روان است؛ اما برای پیبردن به روابط منطقی داستان، شخصیتها و حوادث، و در کل درک بهترِ فیلم، توجه به این چند نکته مهم است:
1. داستان فیلم بر بنیاد فرضیهیی بنا یافته که در بین عوام رایج گردیده است؛ در حالی که این فرضیه هیچگونه مبنای علمی ندارد و دانشمندان به هیچوجه آن را تأیید نمیکنند. فرضیۀ رایج این است که انسانها قادرند فقط از ده درصد توانایی مغزشان استفاده کنند و اگر بتوانند توانایی مغزشان را افزایش دهند، به همهچیز مسلط خواهند شد و جهان را به تسخیر خود در خواهند آورد. این شایعه هر چند از دید دانشمندان زیستشناس، جایگاه علمی ندارد، ولی برای سینمای علمی/تخیلی میتواند ایدۀ جذابی باشد.
2. «لوسی» نام فسیلی است که در سال 1974 کشف گردید. این فسیل که گفته میشود در حدود سه میلیون سال قدامت دارد، مربوط به اجداد میمونهاست. کشف این فسیل مبنایی شد برای دانشمندان زیستشناس تا دربارۀ زندگی موجودات زنده تحقیق و مطالعه کنند.
3. فیلم با یک پرسش کلیدی شروع میشود؛ پرسشی که اگر به آن دقت نکنیم، هیچگاه به مفهوم جوابی که پروفیسور نورمن در اخیر فیلم میدهد، نخواهیم رسید. پرسش آغازین فیلم این است: حیات، یک میلیارد سال پیش به ما داده شد، ما با آن چه کار کردیم؟
4. شکی نیست که با وجود تخیلیبودن فیلم، نمیتوان نگاه فیلمساز را نسبت به علم و دانش نادیده گرفت. فیلم در تمام لایههای خود در واقع ادای دَینی دارد نسبت به دانشی که از گذشته به بشریت به میراث رسیده است. و در این میان، فرضیهیی مانند تکامل و حیات انسان (آنگونه که داروین بدان معتقد است) از دید فیلمساز پنهان نمانده است.
لوک بسون، کارگردان فیلم «لوسی»
فیلم با وجود برخورداری از ایدهیی خوب، در دام افراطی خشونت، گانگستری و تعقیبوگریز خیابانی گرفتار میگردد؛ به خصوص از نیمههای فیلم که میتوان گفت آب سردی روی دست مخاطبانش میریزد و تقریباً تماشاچی تکلیفش با فیلم مشخص میشود.
و اما فیلم: «لوسی» (با بازی اسکارلت یوهانسن) نام دختری است معتاد و ناتوان که به پیشنهاد و اصرار نامزدش، محمولهیی را باید به جایی برساند. اما ناگهان نامزدش کشته میشود و خودش به دام گروهی تبهکار و قاچاقچی میافتد. کار این گروه تبهکار، قاچاق مواد بسیار مهمی به نام «سیاچپی 4» میباشد. این باند قاچاق از طریق جاسازی این ماده در شکم افراد، آنها را وادار به انتقال آن به دیگر نقاط جهان میکند. در این میان، لوسی که در شکمش این ماده جاسازی شده، به گونۀ تصادفی در یک درگیری با اعضای باند، کپسول حاوی «سیاچپی 4» در شکمش پاره میشود و این ماده وارد جریان خونش میشود. این همان مادهیی است که به اساس گفتۀ یکی از شخصیتهای فیلم، وقتی وارد بدن گردد، توانایی مغز انسان را افزایش میدهد. بعد از این اتفاق است که لوسی دارای قدرتی فوقالعاده میشود؛ به تمام اشیا و جهان اطرافش تسلط پیدا میکند، فکر انسانها را میخواند، آیندۀ آنها را پیشبینی میکند و از یک دختر معصوم و پاک که در ابتدای فیلم شاهدش بودیم، تبدیل به یک ابرقهرمان زن میگردد. زنی که تبدیل به یک ماشین کشتار میشود و…
لوک بسون با فیلمهایی که تا کنون ساخته، نشان داده که فیلمسازیست با سبک خاص خودش. هر چند این فیلم هم مانند سایر کارهای او اکشنی و پر از تنش میباشد؛ اما باید گفت که یکی از دلایل ضعف فیلم هم همین مسأله است. فیلم با وجود برخورداری از ایدهیی خوب، در دام افراطی خشونت، گانگستری و تعقیبوگریز خیابانی گرفتار میگردد؛ به خصوص از نیمههای فیلم که میتوان گفت آب سردی روی دست مخاطبانش میریزد و تقریباً تماشاچی تکلیفش با فیلم مشخص میشود. البته فیلمساز با واردکردن شخصیت پروفیسور نورمن (مورگان فریمن) و به کمک تدوین موازی، سعی دارد مقداری ساختار فیلمنامه را منطقی و یکپارچه بسازد؛ اما در پیوندزدن روابط علت و معلولی داستان، چندان موفق به نظر نمیرسد.
پروفیسور نورمن مراحل چندگانۀ استفادۀ بهینه از مغز آدمی را با برشهایی که در لابلای فیلم صورت میگیرد، بیان میکند. اما هنگامی که در مقابل این پرسش یک دانشجو قرار میگیرد که اگر انسان صد درصد از توانایی مغزش استفاده کند، چه خواهد شد، پاسخش یک جملۀ کوتاه است: «من واقعن نمیدانم؟» این جواب ممکن است به عنوان یک ترفند بیننده را تا پایان فیلم بکشاند؛ اما اگر کلیت فیلم را در نظر بگیریم، چندان قانعکننده به نظر نمیرسد. چرا؟ مسأله این است که طرح پرسشهای فلسفی در یک فیلم علمی-تخیلی، به خصوص اگر همراه با اکشن و تعقیبوگریز باشد، چهطور میتواند ذهن بیننده را معطوف به حرف اصلی بسازد؛ حرفی که فیلمساز میخواهد بگوید. البته این به خودی خود در یک فیلم نمیتواند نقطۀ ضعف باشد؛ اما در این فیلم به خوبی سر جایش قرار نگرفته است. چهطور میتوان فضای فلسفی را به صحنههای تعقیبوگریز و درگیریهای خیابانی پیوند زد که بیننده سوالِ طرحشده در اول فیلم را فراموش نکند و درگیر صحنههای سرگرمکننده و هیجانی کشتوکشتار نگردد؟ به همین دلیل است که میگویم فیلم در مرز میان سینمای جدی و سرگرمکننده دستوپا میزند. جدیترین حرف فیلم همان پاسخ پروفیسور نورمن به لوسی میباشد. پاسخی که بیارتباط به سوال اول فیلم نیست. پروفیسور نورمن: «هدف سلولهای مغزی، انتقال توانایی و دانش به نسلهای بعدی است».
شاید شکست عنصر زمان و مکان در فیلم هم در جهت تقویت همین حرف پروفیسور نورمن باشد که در اواخر فیلم، لوسی به عنوان زن قهرمان قصه، به گذشته بازمیگردد، به لوسی میمون؛ پیوند میان آن لوسی و دانشی که دانشمندان از آن فرا گرفتهاند و لوسی قهرمان فیلم، که حالا قرار است دانشش را به دانشمندان بعدی منتقل کند. به غیر از این، شما با فیلمی سرگرمکننده روبهرو هستید که مخاطبان زیادی دارد؛ اما حرفی برای گفتن ندارد.