افسردگی در زنان
افسردگی زنان اغلب ناشی از عمل نکردن و عدم فعالیت است. بی انگیزگی، احساس ضعف و کسالت می توانند باعث افسردگی شوند و همین ها در عین حال نشانه های درماندگی اکتسابی نیز هستند. مردم افسرده غالبا کاری انجام نمی دهند، نسبت به امور بیرونی بی اعتنا هستند، به چیزی علاقه نشان نمی دهند و خسته اند. دوست دارند تنها باشند به زحمت خود را به این سو و آن سو می کشند. از تصمیم گیری عاجزند، احساس پوچی می کنند، خسته و کوفته و فاقد اراده هستند.
با رجوع به باورهای کلیشه ای مرسوم، می توان این صفات را زنانگی افراطی، به شمار آورد. همچنین می توان این ویژگی های شخصیتی را گوشه گیری، انفعال، سازشکاری و تردید افراطی نامید.
بسیاری از زنان خیال می کنند که برای حفظ جذابیت خود، باید براساس الگوهای درماندگی رفتار کنند. یعنی به عنوان مثال باید وابسته باشند و شوهرشان حمایت شان کند. آنها فقط در محیط خانه و در کنار شوهرشان احساس امنیت می کنند. با چنین تصویری از زنانگی، راه ابتلا به درماندگی اکتسابی و افسردگی برای خانم ها هموار می شود.
افسردگی در میان زنان بیشتر از مردان شایع است. زنان معمولا ویژگی های شخصیتی پیش گفته را درونی میکنند و مهارتهای اجتماعی کمتری به دست می آورند.
اشخاص افسرده ضعف خود را بیش از آنچه هست به تصویر می کشند و این موضوع در خانم ها حتی وقتی افسرده نیستند، صدق می کند. آنها تصویر کسالت بار و غیرجذابی در خود دارند. جرات ندارند کاری را بطور مستقل انجام دهند و همواره منتظر شکست هستند.
زنان و مردان افسرده برای توضیح موفقیت ها و ناکامی های خود از الگوهای مشترکی استفاده میکنند. کسانی که افسرده نیستند کامیابی های خود را به حساب مهارتهای شان می گذارند. اما اشخاص افسرده خود را در انجام دادن تکالیفی که نیازمند مهارت هستند همان قدر ناتوان می بینند که در مسائل غیر قابل حل.
رهایی از درماندگی همیشه مستلزم برخورداری این تجربه است که اعمال شخصی پیامدهای مثبتی داشته اند. گاه لازم میشود که چنین تجربه ای با تلاش و زحمت ایجاد شود. هر کسی هنگامی که احساس می کند رفتار و کردارش تاثیرگذار است، خوشحال می شود.
درماندگی اکتسابی در کودکان باعث می شود که هرگونه انگیزه ای برای یادگیری یا حل مسائل در نطفه خفه شود. این موضوع به ویژه در دختران دارای اهمیت است، زیرا بسیاری از آنها از حیطه ریاضیات، علوم طبیعی و فناوری فاصله می گیرند و پس از تعدادی شکست پیاپی دیگر هرگز، سراغ این حیطه ها نمی روند. در بسیاری از دختران نوعی باور به اسارت در چنگال سرنوشت قابل مشاهده است.
آدمی باید هر چه زودتر دریابد که می تواند از طریق رفتار و کردار خود، دلهره، کسالت، یکنواختی، رنج و دشواری را از میان بردارد. متاسفانه بیش از اندازه از دخترها مواظبت می شود طوری که فرصت پیدا نمی کنند تا بیاموزند خودشان هم می توانند از پس مشکلاتشان برآیند. تجربه این موضوع که آدمی می تواند بر جریان امور تاثیر بگذارد، چنانچه در دوران کودکی حاصل شود می تواند در دوران بزرگسالی همچون یک حفاظ ایمنی در برابر درماندگی عمل کند. دقیقا همین تجربه است که بسیاری از دخترها از آن محروم اند.
همچنین بزرگسالانی که خود را وا میدارد تا تجربیاتی در جهت تاثیرگذاری بر محیط کسب کنند و تجربه های گذشته شان را در خصوص تسلط بر زندگی زنده می کنند، می توانند احساس درماندگی را در خود ریشه کن کنند.
چنین کاری مستلزم ایجاد تحولدر الگوری رفتاری است. در این صورت است که معنای واقعی پیروزی و شکست روشن می شود. قسمت دشوارتر این کار کشف ساختارهای ظریف رفتاری از قبیل قیافه گرفتن ها، ادا و اطوار و شیوه سخن گفتن و همچنین دگرگون ساختن آنها است.