عزت نفس و فرهنگ
عزت نفس از یک سو روی فرهنگ اثر می گذارد و از سوی دیگر خود تحت تاثیر شرایط فرهنگی قرار می گیرد.
عزت نفس موضوعی نیست که در تمام فرهنگ ها مورد توجه باشد. در قرون میانه فردیت جایگاه امروز خود را نداشت. ذهن در محدوده قبیله مطرح بود. هر کس در یک نظم اجتماعی مجزا و منحصر به خود متولد میشد. به مفهومی انتخاب شغل هم بر عهده شخص نبود. هر کس کشاورز یا شوالیه یا هر شغل دیگر به دنیا می آمد و یا زن یکی از این ها می شد. هر کس با توجه به سنت و رسم و رسوم خود زندگی میکرد. رقابت بسیار اندک بود، درست به همان شکل که آزادی اقتصادی هم زیاد نبود. در محیطی با این اوصاف که ذهن فرصتی برای ابراز وجود و اندیشه مستقل ندارد عزت نفس نمیتواند از طریق سازگاریهای اقتصادی حاصل شود. در آن زمان کسی به ابراز وجود کردن بها نمی داد، فردیت را نمی شناخت، مسئولیت در قبال خود بی مفهوم بود، حقوق انسان معنا و مفهومی نداشت. رابطه میان ذهن، هوش و فراست و خلاقیت با بقاء مشخص نبود و اینها در عزت نفس جایی برای خود نداشتند.
عزت نفس به شکلی که ما امروزه از آن برداشت میکنیم ریشه در فرهنگی دارد که بعد از رنسانس حاکم شد و فردیت برای نخستین بار مد نظر قرار گرفت. این مطلبی است که در مورد سایر ایده آلهای امروزی ما نیز مصداق دارد که از جمله میتوان به آزادی ازدواج به خاطر عشق، باور به حق پیگرد خوشبختی اشاره کرد. امروزه بسیاری از فرهنگ های جهان این ارزشها را پذیرفته اند. این ارزش ها منعکس کننده نیازهای انسانی هستند.
اما عزت نفس بعنوان یک حقیقت روان شناختی هزاران سال قبل از آن که بعنوان یک ایده مطرح شود در آگاهی انسان وجود داشته است.
نیاز به عزت نفس “فرهنگی” نیست. همه انسانها بدون توجه به اینکه در چه رسم و رسومی زندگی می کنند، بدون توجه به اینکه با چه ارزشهایی روبرو هستند مجبورند برای ارضای نیازها و خواسته هایشان اقدام کنند. اما همه انسانها به احساس صلاحیت و شایستگی برای رسیدن به احساس امنیت خاطر احتیاج دارند. بدون آن نمیتوانند به درستی واکنش نشان دهند. همه انسانها اگر میخواهند به درستی از خود مراقبت و به خود توجه کنند باید خود را انسانی ارزشمند بدانند و صاحب حرمت نفس باشند. نیاز به عزت نفس در طبیعت انسان وجود دارد، چیزی نیست که ساخته و پرداخته فرهنگهای دیگر باشد.
ریشه های نیاز به عزت نفس حالت بیولوژیایی دارد، به بقای انسان و عملکرد موثر و ادامه دار او کمک میکند.
در هر زمینه ای که آگاهی مورد نیاز باشد اقدام آگاهانه به عزت نفس اضافه میکند. اهمیت زندگی آگاهانه نه در فرهنگ بلکه ریشه در حقیقت دارد. همچنین عزت نفس، مستلزم خودپذیری است. این مطلبی است که در هر فرهنگی صدق میکند. برخی از فرهنگها از ارزشهایی استفاده میکنند که به رفاه و حال خوش انسانها کمک نمیکند. فرهنگهای در زمینه های روانشناسی به یک اندازه به اعضای خود خدمت نمی کنند.
هر چه یک فرهنگ ابراز وجود اشخاص و اعضای خود را محدودتر کند، خلاقیت در آن سرزمین محدودتر میشود و عزت نفس کاهش می یابد.
هر جامعه ای برای خود ارزشها، باورها، و فرضیه هایی دارد. اینها بی آنکه صراحتا به زبان آورده شوند بخشی از فضای انسانی جامعه را میسازند. میتوان گفت همه اشخاص دارای یک ذهن ناهشیار فرهنگی هستند.
خودپذیری مستلزم آن است که به اندیشه ، احساسات و یا رفتاری که تعادل ما را به هم میریزد توجه داشته باشیم. قبول مسئولیت در قبال خود ما را مجبور میکند تا با موضوع تنهایی نمایی خود روبرو شویم. ابراز وجود کردن به این معناست که تن به خطر بدهیم و خودمان باشیم. داشتن زندگی هدفمند ما را از حالت انفعالی بیرون می آورد، سببی است تا با مسائل زندگی روبرو شویم. رسیدن به انسجام به این معنی است که ارزشهای خود را انتخاب کنیم و پایبند به آنها باقی بمانیم.