خطر به شما امکان می دهد تا به کسی که قرار بوده، تبدیل شوید
“و روزی رسد که ریسک باقی ماندن در غنچه، دردناکتر از ریسک شکوفا شدن شد” .
شاید شما هم این را شنیده باشید که میگویند زندگی ابتدا امتحان میگیرد و بعد درس میدهد. در این مقطع از زندگی ، در اواسط دوران سی سالگی درحالیکه به دانشکده پرستاری میرفتم درسها و تجربه های فراوان آموختم و در آزمونهای مختلف شرکت کردم. من به روشنی می دانستم که آرامش ذهن هدف است و اینکه تغییر ماهیت راستین دنیای ماست. من یاد گرفته بودم که ابتدا همه چیز را مورد سوال قرار دهم و انتخابهای خود را بررسی کنم. من متعهد شدم که هر طلسم و نفرین را بشکنم. حالا به راحتی با چشمانی آگاه میدیدم که بر سر راهم چه موانعی قرار دارند. توجه به تاریخچه گذشته ام به من آموخت تا بدانم چه عواملی روی من اثر گذاشته اند. من به شدت تحت تاثیر منافع ومزایای بخشودن قرار گرفتم. من زندگی ام را پیرامون نقطه های قوت و شور و اشتیاق خودم بنا نهادم. دسترسی به شم و شهود حالا برایم جست وجویی همه روزه برای دریافت راهنمایی و درایت و فراست شده بود. حالا مشتاق آن بودم تا همه این علم و اطلاعات درباره خود را به مرحله عمل درآورم و از آنها استفاده کنم. اگر زندگی یک کلاس درس بود، زمان فارغ التحصیلی فرا رسیده بود!
برای رسیدن به این نقطه از گذرگاه زندگی، خطرهایی را پذیرا شده بودم. اما باید تن به ریسکهای بیشتری می دادم. راه بازگشتن به عقب باقی نمانده بود. باید پذیرای ریسک میشدم و اینگونه بود که به گزینه یازدهم رسیدم: ریسک به شما امکان میدهد تا به کسی که قرار بوده، تبدیل شوید.
ریسک بزرگی بود که وینونا و اشلی را از هالیوود به آپالاچیا ببرم و میان آنها و دوستانشان فاصله بیندازم تا در یک منطقه مرتفع کوهستانی مستقر شویم.درباره زندگی کردن بدون تلویزیون و تلفن مصّر بودم. بچه ها سرگرمی نداشتند. می گفتند که این سوء رفتار و بدرفتاری با فرزندان است.
در یکی از شبها که در این فکر بودیم راهی برای گذشت زمان انتخاب کنیم، گیتار پلاستیکی ارزان قیمتی به وینونا دادم. کسی آنرا به من داده بود. هنوز به یاد دارم که گفتم، این را روی سر من خرد نکن. ناگهان احساس کرم که او با بخشی از وجودش وحدت کرده است. شروع جدیدی بود!
در آن زمان رابطه مادری-دختری ما، به شرایط مبارزه طلبی رسیده بود. به زحمت می توانستیم با هم صحبت کنیم. اما موسیقی تبدیل به چسبی شد که ما را در کنار هم قرار داد تا به هم جوش بخوریم. محتاطانه امیدوار بودیم تا به اتفاق چیز جدیدی خلق کنیم. نیمه مجازی کارمان رسیدن به یک هماهنگی بود.
من بعنوان یک مادر به آسودگی خیال رسیدم. بعد با استفاده از شمّ به این نتیجه رسیدم که به کمک موسیقی میتوانم با دیگران در ارتباط باشم. به کمک موسیقی می توانستم بیش از همه با فرزندم در ارتباط باشم. میدانستم که آواز خواندن سرنوشت وینونا را رقم میزد و حالا مسئولیت من این بود که از او حمایت کنم و به شدت علاقه مند بودم که با او آواز بخوانم.
شروع به سرودن ترانه کردم. اینجا خلاقیتی از خود بروز دادم که هرگز از وجود آن در خود اطلاع نداشتم. تا آن زمان زندگی من در کار کردن به منظور امرار معاش خلاصه شد بود. حالا در کنار کارهای مربوط به خانه به سرودن ترانه مشغول شدم. من و وینونا به اتفاق ترانه ها را می خواندیم.
در آن تابستان جادویی اشلی هم شور و اشتیاق خود را شناخت. او خواندن را کشف کرد. حالا در حالیکه وینونا ساعتها گیتار میزد، اشلی زیر درخت روبروی خانه مینشست و کتای می خواند.
او تا به امروز به خواندن کتاب ادامه داده است. ادبیات بذرهای تصور و تحلیل را در زمین حاصلخیز او کشت کرد. دنیای خیال او شکوفا شد. وقتی روزی برسد که در سالن اسکار به تماشای دریافت جایزه اشلی بنشینیم، در چشم ذهن خود دختر کوچکم را خواهم دید که زیر درخت روبروی خانه در حال خواندن کتاب است.